پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوز اندر چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساخته آنچه گردون میکند با من نهانی میکند
نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
ما بداغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل از نامهربانان مشکنید ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند
استاد دکتر شهریار

به مارمولک فکر کن .
او تمام عمرش را روی زمین می گذراند . به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است آزرده است .
فکر می کند : (( من منفورترین مخلوق عالم هستم . زشت ُ چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین . ))
روزی مادر طبیعت از مارمولک می خواهد که پیله ای بتند . مارمولک وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند .
با وجود همه ی ناخرسندی اش از زندگی به خداوند گله می کند : (( خدایا " حالا که به این زندگی عادت کرده ام میخواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری . ))
با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سر انجام کار می ماند .
بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند .
مارمولک از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .

کتاب مکتوب اثر پائولو کوئیلو
من فریبا نعیمی هستم . این وبلاگ تازه تاسیس است . امیدوارم با نظراتتون در گسترش وبلاگ کمک کنید .
این اولین پست من بود . بازم سر بزنید .
